X
تبلیغات
شکارلحظه ها


شکارلحظه ها

بچه های مهندسی شیمی طبقه 3

بعد میگن مگه دخترا چی هستن که ما هلاکشون باشیم!!!

اینو گذاشتم که دیگه حرفی توش نباشه!! دختره جواب سلامشو نداده ها!!ببین داره خودشو میکشه!!


نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت 8:56 PM توسط tara| |

من آخر نفهمیدم اینجا میخواستن چکار کنن؟؟!!

میخواستن ساختمون سازی کنن مهندسش جا زده! یا منظرش خوب نبوده! متراژش کم بوده!.....

شما چی فکر میکنین؟؟


نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت 8:44 PM توسط tara| |

تق تق تق تق تق

پسر ملاتو درست کن!

اون شن کش رو بده من ....

بپر ملات سفت شد!

اینجا رو بکوب میخوایم آسفالت کنیم.


انگار دارن قند میشکونن!! بابا اینجا دانشگاست.یکم آرامش!!


نوشته شده در شنبه 1390/02/31ساعت 8:49 PM توسط tara| |

آنها فقط از فهمیدن تو میترسند !؟
از تن  تو هر چقدر هم که قوی باشد ، ترسی ندارند !؟
از گاو که گنده‌ تر نمیشوی . میدوشندت !
از خر که قویتر نمیشوی . بارت میکنند !
از اسب که دونده‌ تر نمیشوی . سوارت میشوند !
اما آنها فقط از فهمیدن تو میترسند ...

                                                            دکتر شریعتی
نوشته شده در شنبه 1390/02/17ساعت 11:13 AM توسط tara| |

ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:

« اميلي عزيز،

عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ »

اميلي جواب داد:آ« متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. »

مرد گفت:آ« بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ« آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد:

آ« اميلي عزيز،

از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم،

با عشق، خداآ

 (برگرفته ازوبلاگ دردل آسمان)

نوشته شده در شنبه 1390/02/17ساعت 11:11 AM توسط tara| |

توي اين دوره كه پسرا خيلي قشنگتر از دخترا ميك آپ ميكنن,ابرو بر ميدارن و...
جديدا  مد  اومده جوراب گل گلي هم ميپوشن :))


نوشته شده در جمعه 1390/02/16ساعت 1:31 PM توسط tara| |

آخ جون قراره به آقايون هم گير بدن!!!
آقا لاك نزن,اون موهاتو بكن داخل,آستينتو بيار پايين,كيفتو دو كوله ننداز بچه ها تحريك ميشن :))




نوشته شده در جمعه 1390/02/16ساعت 1:31 PM توسط tara| |

فكر كن لبه ي پرتگاه دارن 2 نفر پرت ميشن

! يكيشون اونيه كه تو دوستش داري ولي اون دوستت نداره .

اون يكيم تو رو دوست داره تو دوستش نداري.

فقطم يكي رو ميتوني نجات بدي كدوم رو نجات ميدي ؟


 نظر بده ببينم چجور آدمي هستي؟!
حتما اسمتون يا اسم مستعارتون رو بنويسيد.

نوشته شده در جمعه 1390/02/16ساعت 1:30 PM توسط tara| |

آخه چرا اين بچه هاي كشاورزي رو تو اين زمينها مجبور به شخم زدن ميكنين كه سوژه دست بچه هاي مهندسي شن؟؟



نوشته شده در جمعه 1390/02/16ساعت 1:29 PM توسط tara| |

دخترم اگه جا نيست بشيني چرا اينجا....
آقا چش چروني نكن فقط واسه گوشزد به راننده سرويسها بود.
آقاي راننده شما كه ميبيني سرويس پر هست چرا زودتر نميري كه اين اتفاقها نيفته!!
1390.1.31



نوشته شده در جمعه 1390/02/16ساعت 1:28 PM توسط tara| |


:قالبساز: :بهاربیست: